تنهايي و مرگ...

دو چيز هست که تو دنيا خيلي دوستشون دارم

راستش رو بخواهي عاشقانه دوستشون دارم

حتما ميپرسي چي هستن ...

ميگم الان صبر کن

يکيش مرگ يکيش تنهايي

تنهايي رو دوست دارم

چون هميشه با منه سنگ صبورمه  چون دوستم داره

پس منم دوسش دارم با تمام وجود

مرگ رو دوست دارم

چون ميدونم بالاخره يه روز همه اون آرزوهايي رو که دارم برآورده ميکنه

از رنج و عذاب از اين زجري که ميکشم نجاتم ميده

پس دوسش دارم

چون ناجيمه هميشه هميشه در انتظارشم

هر روز هر لحظه مشتاق ديدارشم

بله تنهايي و مرگ معشوقه هاي من هستن

آنها ميرن و من خسته و ناتوان هر روز و هر لحظه به دنبال آنها ميرم

ميدونم بالاخره بهشون ميرسم

دير يا زود مهم نيست ميدونم که ميرسم

*********************************************************************

روزی خدا هستی را تقسیم کرد

خدا گفت :

چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدباقر طالبي  |